تبليغاتX
http://nirvana200402005.blogfa.com/ به نام تک ستاره جاوید عشق
به نام تک ستاره جاوید عشق

ز خود پرسیده ای آیا؟
چرا در عمق چشمانم نشانی از پریشانیست؟
چه دردی خاطر سرشار از عشقم را به خود مشغول میدارد؟
ز خود پرسیده ای روزی
چرا در سینه ام فریاد تنهاییست و حرفم چیست؟
به فکر غربت چشمان غمگینم تو افتادی؟
به اندام نحیف من نظر کردی و رخسار غم آلود مرا دیدی؟
ز خود چرسیده ای گاهی
چرا رنگ رخم زرد است؟
چرا دست و دلم سرد است؟
و این تازه درخت عمر کوتاهم چرا اینگونه بی برگ است ، بی بار است؟
و آیا تو ، تو ای تنها امید و تکیه گاه من
تو آیا مردن تدریجی روح مرا ، جسم مرا
هرگز نمی بینی؟
نمی خواهی؟



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 1:4

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

من به خاك آمدم، و بنده شدم .تو بالا رفتي، و خدا شدي...

يا دل من بي كينه است
و من مسافر شبهاي مهتابم
آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم .
دلم هوس رفتن نموده است
من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است
فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند
دستهاي من خالي بمانند
پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند

و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد
من همان مسافرم با همان كوله بار !

بايد بروم
نمي دانم به كجا
فقط ميدانم كه خدايي هست
كه در اين نزديكيهاست...



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 1:1

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

از درد باید سخت گفت اما نه آنچنان که دل به آن خو گیرد 

از مرگ باید سخن گفت اما نه آنچنان که زندگی را در کام گیرد

باید زیست چونان زیبا

که فواره با تمام جبروتش فرو می ریزد

که بید با تمام هیبتش

خم می شود

تا عاشقان ، سایه کنند در زیر بازوان افتاده اش

باد فریاد می زند

کوه می ایستد

خورشید گرم می کند

بید سایه می افکند

ترانه نوازش می کند

دریا آرامش می بخشد

طوفان سر در گمت می کند 

و عشق

همه ی این ها را یکجا در خود می گیرد

 

روزهای زندگی طی می شوند

خوب و بدش را ما تعیین می کنیم . . . 

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 1:0

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

نغمه ز ندگی

نغمه زندگي ام، به گوش زندگي ات نتواند رسيد؛ ولي بيا با هم سخن گوييم ، باشد كه هراس تنهايي را احساس نكنيم.من آمده ام تا حرفي را بگويم و آن را خواهم گفت. اگر پيش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دريابد، فردا آن را به زبان مي آورد. زيرا فردا هيچ رازي را در كتاب ابديت پنهان نمي گذارد.من آمده ام تا در شكوه و روشنايي عشق و زيبايي، زندگي كنم. من اينجايم، زنده؛ مردم نمي توانند مرا از زندگيم تبعيد كنند.اگر آن ها چشمانم را دراورند من به نجواي عشق و نغمه هاي زيبايي و سرور گوش خواهم سپرد.اگر آن ها بخواهند مرا از شنيدن بازدارند، من وجد و سرور را در نوازش نسيم خواهم يافت كه آميخته اي ايست از رايحه زيبايي و حلاوت نفس هاي عاشقان.و اگر هوا را از من دريغ كنند،من با روحم زندگي خواهم كرد؛ زيرا روح، خواهر عشق و زيبايي است.من آمده ام تا براي همه و در ميان همه باشم



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 0:57

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

گلم

 

آمدم تا که ببینی چه از این دل مانده است

چه از این کشتی پهلو زده در گِل مانده است

 

دوباره آمدم ، اما اینبار نه با اشکهای شبانه ام که با زبانی

از جنس سادگی ، دلتنگی و انتظار، با زبان سادۀ عشق آمدم .

 

به قول حسین منزوی :

دلم گرفته برایت زبان سادۀ عشق است

سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت

 

بعد از اینکه تمام غم نوشته های اشکهای شبانه ام

در چشم بر هم زدنی از بین رفت توبه کردم که دیگر هرگزننویسم

 و مدتی هم بر سر عهدم ماندم اما چه کنم که عاشق نوشتن هستم

 و البته توبه شکن و اینبار توبه کردم که دگر توبۀ بیجا نکنم.

حالا آمده ام تا دوباره شروع کنم ، از نو، از اول اول

وآنقدر شکست خوردن را تجربه میکنم تا راه شکست دادن را بیاموزم .

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 11:44

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

گلم

 

با نگاه آرامت

نا مهربانی هایم را می بینی و

همچنان مهربانی می کنی

لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد ،

و سکوتی آشنا

که آبستن پرسش بی جواب من است

 چطور می توانی اینقدر وسیع باشی ؟

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 11:41

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

 

تو می آئی، زمانیکه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر کجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگر افتد.

دو چشم من ترا دیگر نمی خواند، بشوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جسنجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی، بر آن چشمان خوابده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی.

محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی،    برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی.

تو می آئی یقین دارم       ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد.

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...

 

 

 

 

دگر آن دستها هرگز به آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد.

تو می آیی یقین دارم       تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس... آن گرما بجانم درنمی گیرد، بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد.

یقین دارم که می آیی. بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود        دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود       بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی، بگلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند.

یقین دارم که می آئی، بیا،       تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد،  نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد،      دلت را جا گذاری شاید آنجا

                                                                              تا که سنگ بسترم باشد!



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 10:20

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باش

 دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 11:33

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

 

آن گاه که در پيوند عميق با کسي هستي،

نياز عميقي به تنها بودن حس مي کني.

کم کم احساس مي کني که از پا افتادي ، فرسوده اي ، خسته اي ، خستگي لذت بخش، خستگي شادي بخش، اما هر هيجاني با فرسايش همراه است .

بي نهايت زيبا است که پيوند يابي، اما اکنون دوست داري که باز به خلوت خود باز گردي ، تا دوباره سرشار شوي دوباره در ذات وجودت ريشه بزني



واي بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

اهورا شده ي قلب من !                                                                                                      

براي تو مي نويسم.براي تو که روزي آسمان دلت ابري بود.هروقت دلتنگ شدي سري به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روي ابرها نقاشي مي کنند.کوچه ي بن بست ما منتظر است تا صداي قدم هايت را به گوش پنجره ي اتاقم برساند.به سويم بيـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا اميدي پنهانم...با بقچه ي خاکستري خاطراتم راهي شهر رويايي خيال مي شوم و از جاده پر از ابهام و ترديد مي گذرم و به بهار مي رسم.من بهار زندگيمان را در واژه هاي سبز يافته ام.پس بيا انديشه هايمان را عاشقانه پرواز دهيم به سمت فردايي که هرگز ميزبان تلخي ها نخواهد شد...




نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 19:28

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

خاطراتش را به من بخشيد و رفت

مرا ياد کن که ديريست از خاطره ها رفته ام بگذار سخن بگويم که روزگاريست مهر خاموشي بر لب زده ام

بال پروازم شکسته و در هياهوي مردمان گم گشته ام اگر به سويم ايي و باورم کني دوباره بال مي گشايم

بي گمان سرد است بي تو بودن و گوش سپردن به نواي پرستو هاي مهاجر و چشم دوختن به شقايقها

اي افتاب پنهان بيا و شمع خاموش شده در باد را دوباره بيفروز .

ساقه سبز دلم را چيد و رفت

عاشقي هاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

اشك در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 19:27

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

 در دهکده عشق فراواني بود

                                                  توي بازار صداقت کمي ارزاني بود

 

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم

                                                   مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

 

کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

                                                 روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

 

کاش دريا کمي از درد خودش کم ميکرد

                                                  قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود

 

 

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم

                                                 رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

 

مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست

                                                کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

 

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

                                              غافل از آن دل ديوانه که باراني بود

 

کاش سهراب نميرفت به اين زودي ها

                                               دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

 

کاش دلها پر افسانه نيما مي شد

                                            و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

                                            غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

 

کاش دنياي دل ما شب از اين شب ها

                                             غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

 

دل اگر گرفت  دعايش بکنيم

                                         راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

 

 

 

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 17:39

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

دفترم شعرهاي بي پايان چرا!؟

                در درونم آتشفشان خموش آخر چرا!؟

در دهکده ما رنگ عشق ممنوع چرا!؟

              در ديوارهاي خانه مان سايه ترس،آخر چرا!؟

آخر چرا، تا کي چرا،فرياد بي پايان چرا!؟

              از بس خود گفتم چرا،آخر نفهميدم....چرا!؟

دير است در اين سکوت شبانگاه تيره رنگ

پريده رنگتر از چهره بي روح مهتاب

افسرده در کنج اين اتاقک سهمناک

چون برف در برابر گرماي آفتاب

                                   بيهوده اب ميشوم....

د ر اين خرابخانه بجز نيست هيچ نيست

حتي که گوشه اي که تند تار عنکبوت

                        يا روزني که باد در آن زوزه کشد

يا زاغکي که بشکند اين خانه را زسکوت

                                          تها فقط منم....

در خاطرم نمانده سرودي ز رفته ها

در دل اميد نيست ز فرداي بهترم

در انتظار آنکه اجل سر رسد ز در

روز و شبان فتاده در اغوش بسترم

                     خدايا سخت است انتظار ،سخت،سخت....

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 17:37

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

تو میای من یقین دارم

تو مي آيي.يقين دارم كه مي آيي."

زماني كه مرا دربستر سردي ميان خاك بگذارند،تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي.پشيمان هم......

دو دستت التماس آميز،مي آيد بسوي من،ولي پر ميشود از هيچ،دستي دست گرمت را نمي گيرد.....

صدايت درگلوبشكسته وآلوده باگريه،به فريادي مرا با نام ميخواني و ميگويي كه؛

همه فرياد خشمت را،به جرم بي وفايي ها،دورنگي ها،جداييها،بروي صورتم بشكن......

سرم بشكن،دلم را زير پا له كن،ولي بر گرد!مرواي مهربان بي من،كه من دور از تو تنهايم....!

ولي چشمان پر مهري،دگر برچهره ي مهتاب مانندت نمي ماند...........!

لباني گرم با شوري جنون آميز،نامت را نمي خواند........!

دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سكندر نيست،

كه سر بروي آن بگذاري و درد درون گويي...........!

دو دست كوچكش،با پنجه هايي نرم و لغزنده،ميان زلفهاي تو بازي نمي گيرد،پريشانش نميسازد.....!

هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد.زن كوچك چه خاموشست.........!

تو مي آيي، زماني كه نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد،

هراسان،هر كجا،هر گوشه اي، برق نگاهت را نمي پايد،

مبادا كه نگاهت بر نگاه ديگري افتد................!

محالست اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني،برنجاني

ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاك است

دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد،

به ديوار بلند پيكرگرمت نمي پيچد،

جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند

ودر آغوش سرد گور مي پوسد

و گيسوي سياهش حلقه حلقه

بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش،نرم مي لغزد

جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو

دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد،

پريشانش نمي سازد،دلي آنجا نمي بازد

تو با عشق و محبت باز ما آيي،

آن گرما به جانم در نمي گيردي نمي بخشد

اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ريزي؛

دگر مستي نمي بخشد

يقين دارم كه مي آيي ،بيا ؛

تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد

نگاهت غرق دراشك پشيماني بروي پيكرم باشد....1

دلت را جا گذاري شايد آنجا؛

تا كه سنگ بسترم باشد

محالست اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني،برنجاني



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 14:24

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

ازم پرسيد من رو بيشتر دوست داري يا زندگيتو

گفتم زندگيمو اشک تو چشمهاش جم شده بود

قهر کرد و رفت در حالي نمي دونست خودش تمام زندگيمه

ميگويند شيشه ها بي احساسند

اما وقتي که روي شيشه بخار گرفته اتاقم نوشتم دوستت دارم 

آرام آرام گريست.

ولي در هر صورت اميدوارم که هيچوقت دلتون نگيره و خوش

 تا فرياد نزني کسي به طرفت بر نمي گرده

 تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه

 تا قصده رفتن نکني کسي به ديدنت نمي آيد

و تا وقتي نميري کسي تو رو درک نمي کنه

 تا وقتي دور نشي کسي قدرت رو نميدونه

               من و دريا دو همراز نخفته وقتي رفتي هر چي خواستي از اتاق من ببر

         ايينه رو ببر با اين دل هميشه در به در

         ساعت و بر تا من دقيقه ها رو نشمارم

        عکستو ببر شايد يادم بره دوست دارم

         اون کتابا رو ببر ديگه نمي خونمشون

        نامه هاتو پس بگير تا من نسوزوندمشون

      اگه خواستي اين گليمو بردار از روي زمين

           اما گيتارمو با خودت نبر فقط همين

            اخه گيتار من اهنگاي خوبي از بره

        تو نباشي اون منو به خيلي جاها مي بره

          جاي خالي تو با ترانه هم پر نميشه

          اما اين جوري تحمل غمت ساده تره

   وقتي ميري با چشم ترهر چي دلت ميخواد ببر

                    گيتارو با خودت نبر

    بزار که قلب در به در  از تو بخونه تا سحر

                    گيتارو با خودت نبر

    دفتر نت هامو بردار از توي گنجه ي من

     ببر اون ترانه هامو همشون به نامتن

    سيبارم از رو درخت پشت پنجره بچين 

       اما گيتارمو با خودت نبر فقط همين

         اخه گيتار من اهنگاي خوبي از بره

    تو نباشي اون منو به خيلي جاها مي بره

       جاي خالي تو با ترانه هم پر نميشه

     اما اين جوري تحمل غمت ساده تره

  وقتي داري مي ري سفرهر چي دلت ميخواد ببر

                       گيتارو با خودت نبر

   بزار که قلب در به در  از تو بخونه تا سحر

                         گيتارو با خودت نبر

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 14:23

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

نگه داشتن عشق خيلي سخته

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت

است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد .

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد.

 همه شب گفت دريا قصه با ماه

                دريغا حرف من حرف نگفته

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 14:22

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاد ه ترم ما که بهم نمی ریسیم بسه دیگه بزار برم کی گفته بود به جرم عشق یک عمری پر پر ت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنممن قلندرشبم  نه قهمرمان قصه ها نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها من عاشقم همین بس غصه ندارم بی کسمقشنگی قسمت ماست که ما بهم نمی ریسیممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 8:5

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 17:13

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

باز نگاه ما با هم تلاقی کرد و تو مثل همیشه چند ثانیه بیشتر دوام نیاوردی ونگاهت را از من به پهنه ابی اسمان دوختی...به همین خاطر است که همیشه به اسمان حسادت میکنم همیشه اوست که مرا از لذت یک دل سیر تماشای چشمانت محروم می دارد.

شاید

شاید فراموشت شوم .خط بکش روی اسمم عکسم را پاره کن نامه هایم را به اتش بکش .شاید فراموشت شوم .ولی "با دلت چه می کنی که خانه من است"

حیا

نگاهت بذر عشق را دروجودم کاشت .حیا محالم نمی دادکه نهال عشقت را با توجه سیراب کنم. تو هم با غرورت افتاب گرم احساس را از من دریغ داشتی تا این

نهال تازه خشک شود

بازهم....

باز هم شب شد وهمه جا غرق سکوت ...بازهمه خوابن ....بازهم فقط نگاه من وتوست که غمزده وسنگین از پشت پنجره به ماه خیره شده به هر چه "جدائی"است

لعنت می فرسته . دعا کن دوباره کنار هم باشیم تا دیگه تو صورت ماه



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 14:1

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور
اندیش را
 من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو
زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم
بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 13:59

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

نامه خدای عشق

           ای دل من از تو چی خواستم فقط یک عشق وکمی محبت چیزه دیگری نخواستم

                                             عشقت دروغ بود

         یک عمر دلو سوزوندی                                          یکبار خوبی نکردی

        خدا کنه بریو                                                        هیچ موقع برنگردی

       حرفی نزن دروغات                                                 نه باورم نمی شه

       از عشقه بچه گانم                                                  پشیمونم همیشه

       بس دیگه بی انصاف                                               چی از جونم تو میخوای

      یه روز می گی می مونم                                        یه روز می ریو نمی یای

                              دلت میخواست شب روز جلوی چشمات بمیرم

                              کاش یه روز بیفتی بد بختی تو ببینم

باز هم عشق و دل شکستن به نظر شما خواننده عزیز عشق حقیقی به چه عشقی میگن شما دوسته عزیزنظر تون چی؟



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 22:30

|+|

http://bluetina55.blogfa.com



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 22:29

|+|

http://bluetina55.blogfa.com



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 22:28

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من گناهم را ببخش

سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

همه لحظات را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم غافل از اينكه خوشبختي هم لحظاتي بود كه از آن گذشتيم

 

زندگي عشق است ُُعشق افسانه نيست آنکه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست که در کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي

 

 

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

 

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد ، در يک ساعت مي شه کسي رو دوست داشت و در يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

 

کسي عشق بورز که لايق عشق تو باشد نه تشنه عشق ... چون تشنه عشق روزي سيراب مي شود

 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 

 

هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه! ولی حداقل من یادش یادم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونی را که شکسته نبره



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 22:37

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

شبی غمگین شبی بارانی شبی سرد
مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد.......

 چی بگم؟....از کجا بگم؟.... از اشکم بگم؟ چشمام پر از اشکن نمیبینم!!!!!! چی کار کنم؟....... اشک نریزم؟ محبت دیدم٬ خوب بود٬ دوستم داشت٬ اون همه چیز بود٬ اما نشد بمونه..... کوتاه بود! عمر خوشیم کوتاه بود....نمیگم باورم نمیشه!! چون گریه هامون واقعی بودن!!!! صداش٬صدای غمگینش هنوز تو گوشمه...... پس نمیگم باورم نمیشه تموم شد!!!! آره تموم شد....گریه میکنم٬ برای خودم٬ برای اون روزای خوب....اون روزای قشنگ....گریه میکنم برای تموم شدنشون.... گریه میکنم٬ شکایت میکنم... از این دنیای بی رحم!!!!!!! آره دنیا بی رحمه٬ آدمارو میشکنه........آدمارو له میکنه..... رویا٬رویای رویایی باخت!!!!!! رویا باخت! رویا زود باخت.... رویا خیلی زود در مقابل بی رحمیا شکت!!!!!!!رویا شکست... قسمم داده غمگین نباشم٬ اشک نریزم٬ دلتنگ نشم٬ ازم قول گرفته! اما خودش!!!!!



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 11:55

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

عشق تعهدی است که شما به فرد مقابل خود می دهید. باید سعی کنید بهترین ها را در او بیابید. عشق چیزی نیست که به آسانی بدست بیاید و من فکر می کنم که در حال حاضر همه شما متوجه این مطلب شده باشید. ازدواج موفق نیازمند تلاش و کوشش بسیار زیادی است.

احساسات یک روز می آیند و روز دیگر می روند و زمانی می رسد که شما همسر خود را دوست ندارید، احساس عصبانیت می کنید، آزرده خاطر می شوید، احساس بیزاری و نا امیدی به شما دست می دهد و از زندگی خسته می شوید. در چنین لحظه ای عشق به داد شما می رسد شما هنوز عاشق همسر خود هستید همچنانکه در روز اول ازدواج تعهد کرده بودید. شما در تمام شرایط بدون در نظر گرفتن احساساتتان عاشق او هستید و این رازی است که تنها زوج های مو جو گندمی شاد از آن با خبر هستند. این سرنخی است که شما دو نفر را به هم نزدیک می کند و باعث می شود که زندگی مشترک شما برای مدت زمان طولانی به قوت خود باقی بماند.



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 10:48

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

عاشق بمان
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت عشق روح خود کند .کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبانباید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....
هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..
 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 0:8

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 0:3

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

نمي دانم آيا لياقت دوست داشتن تو را دارم تويي که با گوشه اي از نگاهت غم را از وجودم مي رهاني تويي که هر گاه نياز داشتم سخنانت را همچون همراهي صبور براي خود داشتم .

قلب شکسته ام را هيچگاه نتوانستم ترميم کنم  ولي از آنگه که با تو آشنا شدم تپش قلبم از کار افتاد وگويي قلبي تازه در درونم جوانه زد .

نمي دانم از چه بگويم وچگونه بگويم دوست داشتن تو را براي خود زياد مي بينم نمي دانم توان اين همه محبت را دارم !؟

اشکهايم  بي دليل جاريست در هنگام  ديدن تو وشنيدن  سخنانت ولي اين را مي دانم به اندازه ي هر کلمه اي که بر ذهن وبر زبان خود مي آوري  نفرت و کينه اي که وجودم را فرا گرفته تخليه مي شود و همانند اشک مرا تنها مي گذارد واز من دور مي شود .

دستهايت را مي بوسم براي بزرگواريت بوسه بر پيشانيت ميزنم براي انسان بودنت .

هرگاه بر اطراف خود نظري کردم جزء چشمهايي که مرا به ديد تحقير مي ديد چيزي نديدم تا آن شب رويايي با تو آشنا شدم وگويي آن شب ستاره روشنايي مسير زندگي نه چندان طولاني من روشن شد .

زندگي خود را فراموش کرده بودم آري فراموش برايم معني خاصي نداشت تا اينکه حضور تو به من فهماند که زندگي من براي محبت کردن است نه براي محبت ديدن براي دوست داشتن است نه براي دوست داشتنم .

 



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:37

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

چگونه خاك نفس مي كشد ؟ بينديشيم
چه
زمهرير غريبي
 شكست چهره مهر
فسرد سينه خاك
 شكافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
 گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمين هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان مرگ كرده بود درنگ
به سر رسيده بود جهان
 پاسخي نداشت سپهر
 دوباره باغ بخندد ؟
 كسي نداشت يقين
چه زمهرير غريبي
چگونه خاك نفس مي كشد ؟
 بياموزيم
 شكوه رستن اينك طلوع فروردين
گداخت آن همه برف
دميد اينهمه گل
 شكفت اين همه رنگ 

 زمين به ما آموخت
 ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
 مگر كم از خاكيم
 نفس كشيد زمين ما چراغ نفس نكشيم ؟



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 15:34

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

هر چی تو بخوای
هر چی آرزوی خوبه مال تو                  هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو                  این شبای بی قراری مال من

منمو حسرت با تو وا شدن                    تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟                    اول جدایی آشنا شدن.....

        



نوشته شده توسط نيلوفر تاریخ پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 20:6

|+|

http://bluetina55.blogfa.com

بازم دلم گرفته گريم اختياري نيست آخه جز گريه منو كاري نيست يه عمره از محبت بي نصيبم اي خدا من غريبم اي خدا چرا جز غصه منو ياري نيست اگه عشق همينه اگه زندگي اينه نمي خوام چشمان اين دنيا را بمينه از لبهاي سردم خنده گريزونه راز دل خستم هيچكي نمي دونه بازيچه شدن تا كي؟ دل را گول زدن تا كي؟ افسردگي تا كي؟ اگه............ .......